از وقتی عکسا نشون داده نمی شه ذوق و شوقم و برای نوشتن اینجا از دست دادم نمی دونم تکلیف اینهمه عکس که همشون پر از خاطره است و دیگه نمی شه دیدشون چی میشه
بگذریم تو این چند وقت که نبودیم ساینا خیلی بزرگ تر و خانوم تر شده ، نوروز ۱۳۹۱ رو هم پشت سر گذاشتیم تو عید خیلی بهمون خوش گذشت من و ساینا و بابا حمید کلی با هم کیف میکنیم وقتی تعطیلات هست .
از اتفاقات خوب دیگه هم ازدواج عمه نفیسه بود که کلی خوشحالمون کرد و با اینکه خیلی سرمونو شلوغ کرد ولی بهمون خیلی خوش گذشت .ساینا مدتها بود که می گفت باید برای عروسی عمه برام یه لباس عروس سفید بلند بخری که بیاد رویه زمین تا من موقع راه رفتن بگیرمش بالا ... خلاصه کلی گشتیم و لباس مورد نظرش رو خریدیم و اونم پوشید و کلی ذوق کرد ، شده بود عین فرشته ها .عشقه منه این دختر تو دنیا هیج کسی رو اینقدر دوست ندارم.
دیگه اینکه ثبت نام پیش دبستانی سال دیگه ساینا رو هم انجام دادیم و علی رغم بعضی مخالفتها بردیمش همون مدرسه پیشگامان .راستش خیلی محیط و کادرش بدلم نشسته بود با اینکه خیلیها گفتن اینقدر هزینه کردن برای دبستان کار عاقلانه ای نیست ولی من و حمید تصمیممون و گرفتیم و ثبت نامش کردیم از خدا میخوام همیشه موفق و خوشحال ببینمش .
امسال خیلی خیلی از مهد ساینا راضی بودم خیلی چیزها از خاله نسیم یاد گرفت کلی تو مهارتهای زندگی پیشرفت داشته هر شب یه چیز جدید برای من و حمید میگه که کلی تعجب می کنیم و همه رو هم میگه خاله نسیم یادمون داده کلا من این مهد پارسانا رو خیلی دوست داشتم هم مربی هاش رو هم کادرش رو امیدوارم همیشه موفق باشن.
آموزش زبان و اسکیت همچنان ادامه داره و کلاس ارف و باله هم اضافه شده کلا وقتمون خیلی پر شده حیف که نمیشه عکس گذاشت وگرنه این خاطرات زیباتر ثبت میشد.
از اتفاقات پیش رو هم مسافرت مکه من و حمید با آزاده و رضاست که بدون بچه ها میریم نمی دونم دوری ساینا رو چطوری ۲ هفته تحمل کنم اون شیطون که یکعالمه برنامه ریزی برای خودش کرده و کلی اینجا و اونجا دعوت شده ،هر روز هم از تو شبکه ام بی سی ۳ یه مدل باربی و اسباب بازی سفارش میده که براش بیاریم .
خیلی دوستت دارم عشقم، خیلی خیلیییییییییی ، اینقدر که نمی دونم چطوری اینو باید بگم "همیشه شادباشی عزیز دلمممممممممم"
من و ساینا تصمیم گرفتیم که یه تابلو از چهار فصل سال درست کنیم تا اینجوری هم با درست کردن کاردستی تفریح کنیم و هم اموزش فصلها و ماهها رو با خصوصیاتشون عملا انجام داده باشیم
در قدم اول رفتیم به یه کتاب فروشی اشنا که ساینا از بچگی تمام کتابها و مدل نقاشی ها و لگو و پازل هاش رو از اون خریده و دیگه تقریبا کتاب قصه ای تو رده سنیش تو اون مغازه نمونده که نخونده باشه و فروشنده هم به محض آوردن کتاب جدید تا ما رو میبینه بهمون خبر میده خلاصه اینبار کلی مقوا رنگی و چسب و ماژیک و ... خریدیم و اومدیم خونه بعد مقوا بزرگ رو چهار قسمت کردیم و از فصل بهار شروع کردیم کلی درموردش حرف زدیم اینکه ۳ ماه داره و اسم هر ماهش چیه و چه خصوصیاتی داره قرار شده هر فصل رو وقتی خوب خوب همه چیزش رو یاد گرفتیم بریم فصل بعدی .ساینا خانوم چون به مامانش رفته و تو همه کاری عجله داره بخاطر اینکه زودتر همه فصلها رو تموم کنه هر روز ظهر تا میرسه خونه مامان جان اول یکدور اطلاعات فصلهای قبلی رو با مامان جان مرور میکنه بعد هم یه تلفن به من توشرکت و گزارش فصلها و قول برایه درست کردن فصل بعدی خلاصه که تو این یه هفته تو خونه ما از شام خبری نبود همش حاضری و املت و از این غذا های ۳ دقیقه ای چون حسابی مشغول بودیم (فکر کنم بابا حمید حسابی از دستمون کلافه بود چون بجز من و خودش هم هیچکس حق دیدن کارمون رو نداشت)
و اما تابلو ،برایه هر فصلی از چند تا رکن اصلی خورشید و ابر و درخت و چمن استفاده کردیم که تو همه فصلها مشترک باشه تا بشه تفاوتها رو تو فصول مختلف فهمید من شکل ها رو رویه مقوا رنگی میکشیدم و اونهایی که راحت تر بود رو ساینا میبرید و ظریف تر ها رو من میبریدم ولی وظیفه چسبوندن تماما با ساینا بود که جاهایی که من میگفتم میچسبوند خلاصه خیلی خوش گذشت و بلاخره دیشب طی مراسم با شکوهی از تابلمون پرده برداری کردیم و ساینا تو اتاقش از من و باباش با شکلات و شیر پذیرائی کرد و مفصل در مورد هر فصل برامون گفت بعد هم تابلو رو زدیم به دیوار اتاقش.
اینم گزارش تصویری




نمایی از کل تابلو

اینم شب اخر که انگار تو اتاق بمب کاغذی منفجر شده بود

خیلی خوب بود خودم هم خیلی کیف کردم احساس کردم یکبار دیگه برگشتم به اون دوران کلی از استرس هام کم شد تصمیم دارم این کار رو ادامه بدم
نمی دونم چرا تازگیها اینقدر زود عصبانی میشم خیلی کم طاقت شدم همش سر تو داد میزنم بعدشم پشیمون میشم هر چی می خوام درکت کنم و خودم رو بجای تو تو دنیای تو بزارم از پسش بر نمیام نمی دونی چقدر از خودم بدم میاد وقتی بعد از داد و بیداد با اون لحن معصوم بهم میگی "چرا امروز اینقدر عصبانی هستی مامان؟"
نمی دونی چقدر بهت احتیاج دارم چقدر عاشقتم چقدر دوست دارم وقتی بهت فکر می کنم ناخوداگاه احساس می کنم مغزم داره منفجر میشه چون نمی تونم اندازه ای برایه علاقه ام به تو پیدا کنم .
هزار بار به خودت گفتم که منو ببخشی بهت گفتم که از دستم ناراحت نشی تو هم درنهایت سادگی و مهربونی گفتی "میبخشمت مامان جون میدونم خسته ای می دونم دوسم داری اشکال نداره سرم داد زدی"
ولی می خوام اینجا هم کتبا و رسما ازت بخوام که منو ببخشی می خوام بعدا که بزرگ شدی و این مطلب رو خوندی اگه تو قلبت یا خاطراتت دلخوری از دستم داشتی بدونی که چقدر ناراحتم که سرت داد می زنم.
عزیزم هیچ جمله ای پیدا نمی کنم که با هاش بهت بگم چقدر برام عزیزی اینکه بگم چقدر از داشتنت و با تو بودن احساس غرور و افتخار می کنم.
قول میدم قول میدم که تمرین کنم بیشتر خودمو کنترل کنم و برات مامان بهتری باشم عشقمممممم
امسال این روز برای من و ساینا یه حال و هوای دیگه ای داشت چون قراربود روز قبلش برای شرکت تو یه جلسه برم تهران و این شد که با دوستای نت که ۴ سال بود همدیگه رو میشناختیم و بچه هامون رو با هم بزرگ کرده بودیم یه قرار ملاقات گذاشتیم و تویه یه جشن به همین مناسبت همدیگه رو دیدیم برای من که خیلی عالی بود با اینکه فقط تویه نت با این دوستان ارتباط داشتم ولی انگار تمام این چهار سال همه رو بارها و بارها دیده بودم خلاصه که همه مامانها دوست داشتنی و صمیمی بودن و بچه ها یکی از یکی ملوس تر و عسل تر .بچه ها یه چند ساعتی بازی و رقص و تفریح کردن و بعد هم ما عصر اونروز برگشتیم اصفهان




و اما در ادامه موضوع روز جهانی کودک مهد کودک هم براشون جشن و برنامه داشت که قرار بود بچه ها بالباسهای بالماسکه برن مهد که ساینا هم کفشدوزک شد و رفت مهد

دیشب هم موقع خواب بهم گفتی می خوای برات بگم چی شد که روز جهانی کودک درست شد؟گفتم بگو
گفتی در یه زمانهای دوری بعضی آدم بزرگها بچه ها رو خیلی اذیت میکردن بهشون میگفتن باید کار کنید پول دربیارین نمی زاشتن درس بخونن و مدرسه برن بهشون غذا و آبمیوه کافی نمی دادن و اگر هم مریض میشدن نمی بردنشون دکتر بعد یه آدمهای خوبی جمع شدن و گفتن هر کس از این به بعد بچه ها رو اذیت کنه باید تنبیه بشه و گفتن بچه ها باید برن مدرسه و غذای خوشمزه بخورن و فقط بازی کنن همیننننننننن اسم اون روز رو هم گذاشتن روز جهانی کودک که توش بزرگترها برای بچه ها جشن میگیرن و جایزه میدن بهشون تا یادشون نره که اگه با بچه ها بدرفتاری کنن تنبیه میشن ههههههههههههههههه
خوشحالم که اینقدر خوب می فهمی و مسائل رو درک می کنی
دوستت دارم هوارتاااااااااااااااااااااااااااا عشقم
امروز به لطف تو یک بار دیگه یاد اون روزها و اون حال و هوا افتادم وای که چقدر دوست داشتم اول مهر رو از یک هفته قبل خواب و ارامش نداشتم ولی شما بچه های این دوره از بس تابستون و زمستون هزار و یکجور کلاس میرین اصلا اون هیجانی رو که ما بعد از سه ماه تعطیلی و بطالت داشتیم ندارین .
بگذریم ..... امروز روز اول مهر بود و تو باید میرفتی تا دوره آمادگی رو شروع کنی اینقدر ریلکس و بی خیال بودی که من از اینکه هی دارم با رفتارم هیجانزده ات می کنم خجالت کشیدم .ساعت ۷ صبح بیدار شدی و صبحانه خوردی و لباس پوشیدی بعد رفتیم مهد، دم در پر بود از بچه ها و مامان هایی که همه مثل من بودن پر از اشتیاق از اینکه ثمره زندگیشون داره یه گام دیگه برمیداره و بچه ها هم مست شیطنت و بازیگوشی، البته تعداد بچه هایی هم که سفت به ماماناشون چسبیده بودن و اغلب هم گریه میکردن کم نبود .
خلاصه که تا چند تا عکس ازت گرفتم ، پریدی تو پله ها و گفتی من دیگه آمادگی هستم باید برم طبقه بالا و تو یه چشم به هم زدن بدون خدا حافظی من و با یه عالمه غصه فراغ تو اون شلوغی تنها گذاشتی ، تو همین افکار بودم که مدیر مهد در حالی که بغلم کرده بود و هلم میداد بیرون مهد گفت: مامان ساینا تو دیگه چرا اینجایی ساینا که پیشکسوته و دیگه اینهمه همراهی نمیخواد برو به کار و زندگیت برس و من رفتم .تمام راه تا شرکت رو به سرود های اول مهری که از رادیو پخش میشد گوش کردم و هی بغضم رو قورت دادم ساعت یک هم زنگ زدم خونه مامان جان تا ببینم رسیدی ،که خودت گوشی رو برداشتی و بی مقدمه و با اشتیاق گفتی اسم خاله جدیدم خاله نسیم هست و چند تا بچه جدید اومدن تو کلاسمون و صبحانه هم سوپ خوردم و الان هم دارم نهار ماکارونی میخورم خدافظ . بعد هم تقققققققققققققق گوشی رو گذاشتی
یعنی دقیقا میدونستی من چی میخوام بدونم ،جواب همه سوالاتم رو هم دادی ولی جواب احساساتم رو نه...... واقعا تا آدم مادر نشه نمی تونه این احساسات رو درک کنه .
تو پرانتز: مامان عزیزم دوستت دارم منو ببخش که گاهی با عجله احساسات رو بدون جواب گذاشتم .
خلاصههههههههه عجب امروز دلتنگ بودم ها !!!!! ولی خوب اینم یه خاطره است و اینجاهم محل ثبت خاطرات
*دیشب میخواستی اینجوری بری آمادگی

صبح اول مهر ۱۳۹۰دم در آمادگی


اینم هفت سین مهر
بلاخره دختر کوچولوی ما ۴ تا شمع تولد اونم از مدل کفشدوزکیش رو فوت کرد و وارد ۵ سالگی شد خیلی خوشحالم که یک سال دیگه هم تونستم شما رو خوشحال کنم
عاشششششششششششقتم عروسک قشنگم
امسال کلی اینور و اونور گشتیم تا با توافق همدیگه به این نتیجه رسیدیم که یه تولد با تم کفشدوزک بگیریم و خلاصه از ۲ ماه قبل مشغول مهیا شدن واسه این رخداد تاریخی در خانه امان شدیم
در قدم اول داشتیم به کارت دعوت فکر می کردیم که شما من و بابائی رو غافلگیر کردی و گفتی از استاد نقاشیت خواستی کفشدوزک یادت بده و حالا هم می خوای کارت دعوت رو خودت نقاشی کنی و این شد که این کارت دعوت شد با ارزش ترین قسمت تولد واسه ما
لباست رو مامان جان زحمت کشید و برات دوخت و من و بابائی هم برای هماهنگی با تم تولد لباسهایی با ترکیب رنگ قرمز و مشکی انتخاب کردیم
کیک رو کفشدوزک سفارش دادیم و تاج و کیسه های خوراکی و گیفت بچه ها رو هم کفشدوزکی درست کردیم یه مقداری از وسایل تزئینات رو هم اینترنتی سفارش دادیم
میز پیش غذا و شام و دسر رو هم سعی کردیم با استفاده از رنگهای قرمز و مشکی با تم تولد هماهنگ کنیم
خلاصه مهمونی خیلی خوبی بود فکر کنم ثبت خاطرات مصور بیشتر کیف میده
کارت دعوت کفشدوزکی

تزئینات کفشدوزکی


کیک و تاج و ... کفشدوزکی

کفشدوزک خانوم


خانواده کفشدوزکی

میهمانان کفشدوزکی

شام کفشدوزکی



بازم عاشقتم و از حال به تولد سال دیگه ات فکر می کنم قشنگم
از اول تیر ساینای ما رفت کلاس نقاشی و طبق معمول که ما پدر و مادر ها خیلی عجولیم اولش خیلی راضی نبودم ولی الان که یک ماه گذشته تقریبا انگشت به دهن موندم و از استادش بسیار سپاسگذارم ساینا چنان تکنیکی نقاشی میکشه که من هم بلد نیستم شاید زیاد از نظر ظاهر تمیز و مرتب نباشه ولی همه شکلها با روش خاصی کشیده میشه من که واقعا متعجبم و اعتراف میکنم هر چیزی رو باید نزد استاد آموزش دید مثلا تو یکی از جلسات آموزشش یک قایق توی دریا کشیده بود وقتی ازش خواستم تو خونه دوباره برام بکشه بهش گفتم از روی اونیکه استاد کشیده نگاه کن بعد بکش .بهم گفت نمی خوام نگاه کنم باید یه خط بزرگ بالا بکشیم یه خط کوچیک هم پایین بعد اطراف دو تا خط رو بهم وصل میکنیم بعد هم آب دریا باید تا نصف قایق بیاد برای بادبان هم یک خط از وسط قایق کشید بالا و دو طرفش رو وصل کرد به دو طرف قایق جالب اینجا که بصورت منحنی کشید گفت چون باد توشه.

تو یکی دیگه از نقاشی ها هم اطراف خورشد رو قرمز کرد و گفت غروبه و تویه آب رو هم کمی قرمز کرد و گفت عکس غروبه یعنی من به هیچ وجه نمی تونستم اینجوری بکشم باید حتما به مدل نگاه میکردم.



و این هم جدید ترین نقاشی:

خدایا شکرت بخاطر تمام نعمتهات امیدوارم همه بچه ها همیشه سالم و سلامت و شادددددددددد باشن.
بلاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و همسر محترم بلاخره تصمیم گرفتیم که گوشهای خوشگل دخترمون رو سوراخ کنیم و این ماموریت به خاله ازاده عزیز محول شد و خاله هم طی یک عملیات غافلگیرانه در تاریخ ۲۷/۴/۹۰ ساینا رو صاحب گوش سوراخ و گوشواره کرد و به نظر خودمون دختر ما خیلی خیلی دوست داشتنی و زیبا شده .

بلاخره بعد از چند ماه تحقیق و پرس و جو در خصوص مسافرت به این نتیجه رسیدیم که آنتالیا جای خوبی میتونه باشه .
پروازمون ساعت ۲ شب از فرودگاه امام بود و ما مجبور شدیم ۷عصر از اصفهان با ماشینمون راه بیفتیم به سمت تهران ساعت ۱۲ شب رسیدیم فرودگاه و با نیم ساعت تاخیر پرواز کردیم و ساینا تمام این مدت بیدار و هوشیار بود ولی تا هواپیما بلند شد و برقها خاموش شد بیهوش شد و تا تویه اتوبوس ترانسفر هتل خواب خواب بود و برای همین هم همه چی اروم بود .خلاصه ساعت ۷ صبح رسیدیم هتل و گفتن اتاق ساعت ۱۲ تحویل میشه ولی میتونیم تا اون وقع از امکانات عمومی هتل استفاده کنیم بعد ازخوردن صبحانه یه چرخی تو هتل زدیم واقعا زیبا و تحسین برانگیز بود همه چی مرتب و در کمال نظم و یک ساحل اختصاصی بسیار تمیز و دوست داشتنی .دخملی ما به محض دیدن آب و استخر و تویوپ حسابی هوس شنا و اب بازی کرد و همون جا کشف حجاب کرد و پرید تو آب و حتی مهلت نداد مایوش رو از تو چمدون در بیارم .
این آبتنی ها تمام یک هفته ادامه داشت به طوریکه صبحها با مایو میومد سر صبحانه و همش عجله داشت زودی صبحانه رو تموم کنه بره بازی و شنا تا ۱۲ ظهر.

از خوبی های دیگه این سفر این بود که خدمات هتل برای بچه ها واقعا کامل بود و همین موضوع باعث شده بود پدر و مادر ها در نهایت آرامش استراحت و تفریح کنن. گاردن پارک و استخر اختصاصی کودکان و مینی بار و بیبی سیتر های خوش اخلاق که از صبح بچه ها رو میبردن و با هاشون بازی میکردن تا ظهر و مینی دیسکو شبانه مخصوص بچه ها که شبها چند ساعتی بچه ها رو سرگرم رقص و بازی می کرد و باعث میشد که اصلا خسته نگهداری و مراقبت از بچه نباشیم و کاملا استراحت کنیم.



تو این یک هفته کلا چهار بار از هتل بیرون اومدیم یه بار برای تور کشتی که از ۲ بعد ازظهر تا ۱۰ شب روی دریای مدیترانه بودیم همراه دی جی و شام و هوای توپ توپ یک بار هم برای رافتینگ یا همو ن قایق سواری روی رودخانه خروشان که فوق العاده هیجان انگیز بود و یک بار هم برای خرید که چون کلا در این سفر قصد خرید نداشتیم هر چی می خواستیم همون روز خریدیم و یک شب هم بعد از شام رفتیم شهر بازی که ساینا خیلی کیف کرد . در کل تصمیم گرفتیم دفعه بعد همین سه چهار بار هم از هتل بیرون نیایم از بسکه امکانات هتل کامل بود.




و در نهایت بعد از یک هفته عادت کردن به آفتاب و هوای خوب و سکوت و استراحت برگشتیم سر کار و بدو بدو و ترافیک و شلوغی .
اینروزها خیلی خیلی دارم از بودن با هات غرق در لذت میشم اینقدر از اینکه دارمت شادم که نمی دونم چیکار باید بکنم .عصر ها که میام خونه مامان جان دنبالت اول با یه شیطنت خاصی با مامان جان میگی : "بگو به مامانم دختر خوبی بودم" و مامان جان هم میگه "آره دختر خیلی خوبی بوده "بعد میگی "بگو که فردا هم بعد از مهد خونه شما دعوت دارم" و مامان جان هم میگه "آره دخترم فردا هم خونه ما دعوت داره بگو خاله سرویسی بیاردش اینجا " و تو خوشحال پیروز آماده رفتن میشی بعد با هم میریم سوار ماشین میشیم و تو میگی "به عمو مربی زنگ بزن بیاد اسکیت تمرین کنیم "منم زنگ میزنم و عمو مربی هم از خدا خواسته میگه" برین پیست منم میام "بعد از یک ساعتی تمرین میریم پارک بادی که کنار پیست اسکیته و تو حسابی بازی میکنی و الان دیگه ساعت نزدیک ۸ شبه و من از ساعت ۸ صبح که از خونه زدم بیرون هنوز نرسیدم به خونه ولی خوب اشکالی نداره چون وقتی با تو ام فقط و فقط کیف میکنم .بعد هم با هم شام میخوریم که بخاطر فعالیت زیاد و گرسنه شدن خیلی راحت تر غذا می خوری و من کلی ذوق میکنم و بعد هم نقاشی میکشیم و تمرین های زبانت رو انجام می دیم و کتاب میخونیم و می خوابیم .
ساینا و مربیش آقای بردیا خیاطیان و بچه های تیم اسکیت "بازیکن پرتوان "

سرسره مورد علاقه در پارک بادی


کلی هم تا موقع خواب با بابا تلفنی حرف میزنی و ماوقع روزت رو براش گزارش میکنی.
تو زبان هم خیلی پیشرفت کردی و عاشق مربی و کلاست هستی هر شب باید تمام درسهای گذشته رو تمرین کنیم و تو عاشق تمرین با عروسکهای "بنی و سو "هستی
عصر های جمعه با هم میریم استخر و حسابی آب بازی می کنیم خیلی از اینکه یه دختر مامانی دارم که روز بروز بیشتر از با هم بودن داره بهمون خوش میگذره خوشحالم.
آماده برای رفتن به استخر (این عشق کتاب تو استخر هم کتاباش رو میاره)

آماده برای رفتن به مهد در روز جشن روز معلم (خاله سپیده مهربون روزت مبارککککککککک)

پارگراف:
خدای خوب و مهربونم ازت خواهش میکنم نعمت سلامتی رو از خانواده کوچیک ما دریغ نکنی و شادی و لبخند رو در محفل گرممون روز بروز بیشتر کنی .دوستت دارم خدا جونم
خوب بلاخره بعد از کلی انتظار سال ۱۳۹۰ هم تحویل شد ولی دخملی ما موقع سال تحویل خواب بود و صبح که بیدار شد ما عیدی هاش رو بهش دادیم و ازش عکس گرفتیم.

امسال دختر خوشگلم خیلی بزرگ شده اینقدر که تو تزئین و چیدن سفره هفت سین کلی نظر داد و بهم کمک کرد.حتی یه کاردستی خرگوش هم درست کرد که گذاشتیم تویه سفره.
امسال من و همسری بخاطر داشتن ساینا این نعمت بی نظیر از خدا تشکر کردیم و برای سلامتی و سرافزاریش کلی دعا کردیم .
چند روز اول عید خاله نگار و کوروش و بقیه خانواده مهمون مامان جان بودن و ما هم تمام مدت در کنارشون ، بعد هم عیدی رفتیم و عیدی گرفتیم و پذیرائی شدیم و پذیرائی کردیم .خلاصه سال خوبی رو شروع کردیم و امیدوارم همینطور ادامه پیدا کنه.
ساینا جونم از همین جا و همین تریبون اعلام می کنم که: عاشقتممممممممممممممممممممممممم
اینهم چند تا عکس نوروزی:





خوب سال ۸۹ هم با همه خوبی ها و بدی هاش داره تموم میشه عزیز مامانی امسال برای خانواده سه نفره ما سال پر تلاطمی بود ولی به هر حال گذشت و امیدوارم سال جدید سال آروم و خوبی باشه ولی خوشگل مامان تو همیشه شاد باش من و بابائی همه سعیمون رو میکنیم که تو خم به ابروت نیاد .
عزیز دلم نمی دونی از اینکه تو رو دارم چقدر خدا رو شاکرم تو این روزها و شبها که بابائی پیشمون نیست کلی با هم عشق می کنیم وقتی برای اینکه من نتونم سریال ببینم میای و منو غرق ب و س ه می کنی دلم می خواد قورتت بدم .

بزار از خاله بازی کردنت بگم که میای کنارم میشینی و اول میگی مامان یعنی من مامانتم تو بچه منی بعد میگی دخترم دختر گلم امروز تو مهد چه خبر بود و منم باید بگم هیچی روناک شیطونی کرد محمد علی بچه ها رو زد سارینا خاله رو اذیت کرد اما ساینا خیلی دختر خوبی بود بعد برام غذا درست می کنی میگی دهنتو بازم کن افرین دختر گلم که همه غذاتو میخوری و خلاصه تا مرحله لالائی وخوابیدن این بازی ادامه داره .

دیروز یکم فین فین می کردی و آب بینیت راه افتاده بود داشتم با ناراحتی به مامان جان می گفتم اعصابم خورده این بچه انگار دوباره مریض شده یکهو اومدی جلو گفتی مامان میشه امشب برام سوپ بپزی می خوام همشو بخورم که زود خوب بشم و توغصه نخوری .(واییییییییییی عشق منی تو)
راستی تو این ماه یه مسافرت هم داشتیم و تو حسابی با کوروش ، پسر خاله نگار جور شدی کلی بازی کردین و رقصیدین و از وقتی اومدیم همش میگی دلم برای کوروش میسوزه(همیشه بجای دلم تنگ شده میگی دلم میسوزه) کی میان خونه ما ؟ کی دوباره میریم پیششون؟و......

خلاصه مامان خیلی دوستت دارم همش دارم نقشه می کشم و آینده رو تصور می کنم که چقدر با وجود تو بهمون خوش میگذره و چه روزهای قشنگی رو در پیش داریم.
بلاخره بعد از کلی بالاو پایین کردن وسنجیدن اوضاع یک ماه پیش رفتیم به خونه جدید اولش خیلی دلهره داشتم چون ده سالی بود که جابجا نشده بودیم و تو هم خیلی به اون خونه و خانواده پدریت عادت داشتی ولی خدا رو شکر همه چیز به خوبی گذشت و حالا دیگه حسابی جا افتادیم تو هم خیلی اتاق و وسایل جدیدت رو دوست داری اینجا هم بزرگتره و هم شیک تر ولی فقط بخاط اپارتمان بودنش تو دیگه اون ازادی سابق رو نداری که هر وقت خواستی تو سه طبقه رفت و امد کنی و سر و صدات نتنها باعث ازار کسی نشه تازه خوشحالشون هم بکنه ولی خوب عزیزم زندگی همینه باید در حرکت و تغییر بود .
بگذریم ..........
از خودت بگم که روز بروز داری برامون شیرین تر میشی و حرفهای قلمبه ای که میگی همه رو به وجد میاره چند وقته که داری میری موسسه زبان صدر کودک و خیلی هم دوست داری هر روز قبل از رفتن به مهد میپرسی امروز زبان دارم ؟ و این علاقه خیلی منو خوشحال میکنه کلی هم پیشرفت کردی کلا از روششون راضیم چون اصلا آموزش نداره و فقط با بازی و روزمره گی بهتون اموزش میدن وقتی کلمات رو اشتباه تلفظ میکنی یاد اون وقتی که تازه داشتی حرف زدن یاد میگرفتی می افتم که همینجوری فارسی رو هم غلط غلوط ولی شیرین حرف میزدی .
اینم چند تا عکس نیمه زمستانی :



همیشه این فصل و حال و هواش رو خیلی دوست داشتم با اینکه از وقت کیف و کتاب و مدرسه رفتنم گذشته ولی همیشه هیجانش رو احساس می کنم امسال هم دختر کوچولوی من اول مهر داشت .
چون پارسال از اسفند رفتی مهد و اولش با گریه و زاری همراه بود خیلی احساس رسمیت نسبت به این موضوع نداشتم ولی امسال روز اول مهر تو جشن غنچه های مهد لباس فرم پوشیده با کفش و کیف خوشگل و با لب خندون حاضر شدی و من کلی بهت افتخار کردم و از داشتن تو به خودم بالیدم .

از اتفاقات دیگه اینکه امسال حامد پسر خاله ات هم باهات میاد مهد و چون تجربه ثابت کرده وقتی شما با هم هستین زلزله و آتشفشان هم پیش شما هیچ قدرتی ندارن تصمیم گرفتیم تو دو کلاس مجزا باشین و چون این موضوع از روز اول اجرا شد شما دو تا هم مخالفتی نکردین .

خیلی خیلی از مهد و مدیریتش و مربیاش راضیم تو هم خیلی دوستشون داری خوشحالم که این اولین گام در راه اموزش رو به این خوبی و با این رضایت برداشتیم.
با اینکه امسال خیلی لجباز تر از قبل شدی و گاهی اوقات اینقدر روی خواسته هات پافشاری می کنی که منو تا مرحله انفجار می رسونی باز هم وقتی خوابیدی و بقول معروف *همه چی آرومه *با خودم فکر می کنم این رفتارت هم نشونه ای از سلامتی روانیت هست که نشون میده داری گام در راه دستیابی به صفت استقلال شخصیت بر میداری.
پاینده باشی عزیز دلم
![]()
سومین بهار زندگیت هم گذشت و تو وارد ۴ سالگی شدی درست عین یه درخت که جلوی چشمت روز بروز قد میکشه و بزرگ میشه تو هم قد کشیدی و بزرگ شدی واقعا بهت افتخار می کنم نمی دونی از داشتنت چقدر احساس غرور می کنم . واقعا نمی دونم این چطور عشقیه که با تولد بچه به وجود پدر و مادر سرازیر میشه واقعا تا کسی پدر و مادر نشه نمی فهمه.

بگذریم ... روز جمعه مطابق هر سال برات تولد گرفتیم و کلی خوش گذشت از بعد از تولد ثمینا مدام از تولد خودت و کیک و کادو و شمع و بادکنک حرف میزدی و دائم می پرسیدی کی تولدت میشه .هر روز هم برحسب اتفاقات اون روز لیست مهمونها رو عوض میکردی مثلا اگه اون روز با حامد دعوا کرده بودی میگفتی حامد نیاد تولدم اگه با هاش خوب بودی میگفتی حامد بیاد ایلین نیاد یا محمد جواد بیاد پدر جان نیاد و خلاصه هر روز کلی سر این موضوعات بحث داشتیم .

مدل کیکت رو هم خودت انتخاب کردی و گفتی که حتما باید سیندرلا باشه و قتی هم که تو شیرینی فروشی گفتن اسم این مدل باربی هست کلی سر و صدا راه انداختی و همه رو وادار کردی به این طرح بگن سیندرلا

از صبح روز تولد هم ۱۰ تا لباس عوض کردی و هی گفتی عکس بگیرین و آهنگ بزارین تا من برقصم بعد هم حسابی با بابا حمید موقع تزئین سالن شیطونی کردی طوریکه بعد از حمام به مدت ۳ ساعت بیهوش خوابیدی و من تازه تونستم با سرعت بیشتری کارهامو بکنم .



آخر شب هم که همه رفتن انگار بمب ترکیده بود تو خونه تا کلی وقت هاج و واج بودم که برایه مرتب کردن از کجا شروع کنم .

ولی عشقم هر چقدر هم که سخت باشه هر سال اینکار و می کنم چون روز تولد تو برای من و بابا با شکوهترین و بهترین روز دنیاست